مقدمه:
رفتار سازمانی را مطالعه سیستماتیک عملیات ، اقدامات و نگرشهای افراد سازمان تعریف می کنیم. یعنی مدارک و شواهد علمی را جایگزین قضاوت های شهودی مدیران در رابطه با پدیده های رفتار انسانی می نمائیم. بنابراین نیاز به تجزیه و تحلیل رفتار سازمانی بصورت مرحله به مرحله داریم که در مرحله اول سطح فردی و سپس گروه و سرانجام سازمان را مورد بررسی قرار می دهیم. تا درک بیشتر و بهتری از سازمان داشته باشیم .
مدلهای رفتاری متعددی برای تجزیه و تحلیل رفتار سازمانی وجود دارند. شرکت توماس اینترنشنال، از سال ۱۹۷۰، آن زمان که سیستمهای فناوری اطلاعات چنین گسترده نبود، کار خود را بر اساس یکی از این مدلهای رفتاری شروع کرد. و تا امروز که در ۶۰ کشور جهان، به ۳۰،۰۰۰ مشتری خدمات ارائه میکند، این فعالیت ادامه دارد.
مدلی که توماس محصولات و خدمات خود را در بخش رفتار سازمانی بر آن بنا کرده،نسخه خاصی از مدل DISC است.
برای آنکه بتوانیم رفتار را بشناسیم، درک کنیم و با درک بیشتر از آزردن یکدیگر دوری کنیم، لازم است رفتار را بشناسیم و به بیان ساده تر بتوانیم شاخصه های رفتاری فرد را اندازه بگیریم. ما به این منظور از مدل رفتاری دیسک DISC و برداشت شرکت توماس اینترنشنال انگلستان استفاده میکنیم. این سیستم، PPA نامیده میشود.

بر اساس نتایج این گزارش، طیف وسیعى از گزارشهاى خاص، قابل ارائه میباشد. این گزارشها از بررسى توان فرد در یک سمت فروش، یک سمت مدیریتی، میزان پاسخگوئى وی، تا راهنماى مصاحبه و مذاکره با این فرد را شامل میشود.

نوروز که قرن های دراز است بر همه جشن های جهان فخر می فروشد، از آن روسـت که یک قــرارداد مصنـوعی اجتماعـی و یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست.
جشن جهان اســت و روز شادمانـی زمین، آسمان، آفتاب، جــوشِ شگفتـنـی ها و شـور زدن ها و سـرشـار از هیجان هر آغاز٫نوروز گذشت زمان و دگرگونی های دوران را شاهد بوده و پیوسته با آمد و رفت الهام بخش خود پایان فصلی دیگر را به ساکنـان این سرزمین کهنسال اعلام کرده است.
نوروز، تجدید خاطــره بـزرگـــی است. خاطره خویشاوندی انسان با طبیعت. گذشت سال هــای دراز نه تنها از شکوهمندی سنّتهای نوروزی نکاسته بلکه روشنگر این واقعیت بوده که بزرگ داشت نوروز و گرامی داشتن سنتهای آن با احساس و اندیشه ایرانی، پیوند ناگسستنی یافته است…
ثبت جهانی نوروز
هشتم مهرماه ۱۳۸۸ آیین باستانی «نوروز» با عضویت هفت کشور و با عنوان یک پروندهی مشترک در فهرست میراث ناملموس یونسکو به ثبت رسید.
پروندهای مشترک با درخواست و مدیریت ایران و همکاری کشورهای جمهوری آذربایجان، هند، قرقیزستان، پاکستان، ترکیه و ازبکستان که آن سال بهعنوان سومین اثر در فهرست میراث ناملموس جهانی و نخستین اثر ناملموس ایرانی در این فهرست جهانی ثبت شد.
ثبت مجدد نوروز
در سال۹۳، با تقاضای الحاق پنج کشور عراق، ترکمنستان، تاجیکستان، افغانستان و قرقیزستان این پرونده دوباره تدوین و به یونسکو ارسال شد و در این نشست در قالب پرونده ۱۲ ملیتی نوروز به مدیریت ایران مطرح گردید.
قابل ذکر است پرونده چند ملیتی نوروز نخستین پرونده بین کشوری و مهم در یونسکو است که حوزه های فرهنگی مرتبط را در کنار هم قرار داده و همکاریهای مشترک فرهنگی، ظرفیتسازی و آموزش و سایر موضوعات بین کشوری را فراهم ساخته است.
سرانجام دفتر بزرگترین پرونده میراث ناملموس از نظر تعداد کشورهای عضو در آن، ۱۶ اسفند ۱۳۹۳ در طبقه ۱۳ هتل لاله بسته شد
و صبح روز (چهارشنبه، ۱۰ آذرماه ۱۳۹۵)
با نهایی شدن پیوستن این پنج کشور جدید به پرونده،
بار دیگر پرونده «نوروز» در فهرست میراث ناملموس جهانی یونسکو به ثبت رسید.
گوشه ای از اعتقادات زیبای سرخ پوستان:
۱. ما جزئى از طبیعت هستیم نه رئیس آن
۲. ما هیچ گاه گیاهى را با ریشه از خاک نمیکنیم.
۳. ما موقع ساختن خانه، خاک را زیاد جابه جا نمى کنیم.
۴. ما در فصل بهار، آرام روى زمین قدم بر مىداریم، چون مادر طبیعت باردار است.
۵. ما هرگز به درختان آسیب نمى رسانیم ، ما فقط درختان پیر و خشک را قطع مى کنیم و قبل از قطع کردن، براى آرامش روحش دعا مىکنیم.
۶. حتى حیواناتى که براى مایحتاج غذایى در حد نیاز از آنها استفاده مى کنیم را نیز با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخهى هستى جدا میکنیم.
۷. به اندازه ى مصرف مان درخت مى بریم و گوشت تهیه مى کنیم.
۸. هرگز هیزم ها را اسراف نمىکنیم.
۹. اگر حتى یک درخت جوان و سرسبزرا قطع کنیم، همه ى درختان دیگر جنگل، اشک مىریزند. و اشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند، و قلب مان آرام آرام تاریک میشود.
۱۰. خاک مادر ما و آسمان پدر ماست.
۱۱. باران عاشقانه ترین سرود هستی است.
۱۲. طبیعت روح دارد و مهربانی را می فهمد .
کاش...ما هم، در بعضی جاها سرخپوستی، فکر می کردیم!
نگهبان محیط زیست باشیم
شب گذشته یک برنامه مستند در مورد نیکولا تسلا دیدم به نظر من بسیار باهوش از تر انیشتن بوده ولی متاسفانه بنا به دلایلی از جمله دلایل ارتباطی نامش بسیار کمرنگ و گاه گم به نظر می رسد. بنابراین تصمیم گرفتم اطلاعاتی در مورد این نابغه ارزشمند سرچ کرده و با شما دوستان به اشتراک بگذارم.
نیکولا تسلا در دهم ژوئیه سال ۱۸۵۶ در روستای سمیلجان، امپراتوری اتریش (کرواسی کنونی) زاده شد.
در ساخت لوازمآلات خانگی، تجهیزات مکانیکی و به خاطر سپردن اشعار حماسی صربستانی استعداد داشت. نیکولا هیچگاه از تحصیلات رسمی برخوردار نشده بود. تسلا حافظهٔ هویدا و تواناییهای خلاقانه خود را مدیون صفات ژنتیکی و تأثیرات رفتاری مادرش میدانست.
او از اختلال وسواسی جبری رنج میبرد، و به کبوترهای پارک مرکزی نیویورک علاقه وافری داشت. او هرگز ازدواج نکرد و با مارک توین دوستی نزدیکی داشت، و به گیاهخواری نیز علاقه داشت.
در فیلم حیثیت ساخته کریستوفر نولان، تسلا میتواند انرژی الکتریسته را بصورت بیسیم منتقل کند و حتی انسان را شبیهسازی کند.
تسلا هزاران ایدهی مختلف را در زمان خود مطرح کرد، که بسیاری از آنها غیرعملی یا بسیار خطرناک بودند.
ده ایده مافوق تصور از تسلا :

یکی از تخیلات عجیب تسلا، مهار انرژی آزاد بود. انرژی آزاد میتواند بصورت اتمی، انرژی تابشی یا استاتیکی باشد، که گرفتن انرژی آن مانند گرفتن انرژی بسیار کم از منبع بیکران انرژی است.
با اینکه تسلا پدر جریان متناوب یا AC است، اما همواره رویای دنیایی که بصورت بیسیم انرژی خود را تامین میکند را در سر میپروراند. برای عملی کردن این رویا، او پیشنهاد ساخت سیستم بیسیم جهانی را داد، که در آن برج تسلا انرژی و الکتریسیته را بصورت بیسیم به کل دنیا مخابره میکرد.
در یک عمل نامتعارف به نام آتش سرد، جریان الکتریسیتهای با ولتاژ ۲/۵ میلیون ولت که دائما در حال تناوب بود، انرژی خود را به بدن انسانی که بر روی صفحهای فلزی ایستاده است، منتقل میکرد.
تسلا مدعی بود که اختراع او نه تنها برای تمیزتر شدن بلکه برای مصارف دارویی نیز کاربرد دارد. تنها کار لازم این بود که فرد روی صفحهای فلزی قرار بگیرد تا تمام چرک و جرم روی بدن او پاک شود و حس بینظیری به وی منتقل کند.
یکی دیگر از تلاشهای او ساخت وسیلهای برای ایجاد ارتباط با موجودات غیرزمینی بود.
تسلاسکوپ، ابداع جدیدی به نام "اوسیلوسکوپ ماورای ابعاد" بود و اینگونه عمل میکرد که امواج کیهانی با انرژی آزاد را دریافت و آنها را به انرژی قابل استفاده برای انسانها تبدیل میکرد. این وسیله میتوانست انرژی را به هر نقطه از جهان بدون توجه به فاصلهی آن، انتقال دهد.
با اینکه اختراعات تسلا به نظر بسیار خطرناک میآیند، اما تسلا به شدت مخالف جنگ بود و تلاش بسیاری برای ساخت "اشعهی مرگبار" و جلوگیری از وقوع آن به خرج داد. اشعهی مرگبار در اصل به عنوان شتابدهندهای برای ذرات عمل میکرد که میتوانست دستهای از ذرات با انرژی بالا را تا فاصلهی ۴۰۰ کیلومتری پرتاب کند. او مدعی بود این دستگاه میتواند موتورها را ذوب کرده و هرگونه هواپیمایی را منهدم سازد. تسلا مدعی بود اختراع او میتواند با هزینهی دو میلیون دلاری، پدافند هوایی نامحدودی را ایجاد کند.
او مدعی بود میتوان با ارسال امواج رادیویی، میدان مغناطیسی زمین را تحت تاثیر قرار داده و امواج رادیویی پایایی ایجاد کرد. سپس میتوان با این امواج، جریانهای باد را تحت تاثیر قرار داد و با تغییر مسیر آنها آب و هوای زمین را کنترل کرد.تسلا پتنتهای زیادی را در زمینهی کنترل آب و هوا به ثبت رساند و توانست اثبات کند که با امواج رادیویی میتوان آب و هوا را کنترل کرد.
شف اشعهی ایکس توسط ویلیام رونتگن، بسیاری از جمله تسلا را به وجد آورد. با استفاده از طراحیهای رونتگن، تسلا سعی در توسعهی تجربیات رونتگن داشت. اختراع جدید تسلا به نام اسلحهی اشعهی ایکس اسلحهی بود؛ این اسلحه میتوانست اشعه را تا فاصلهی 12 متری شلیک کند.
ی توانست وسیلهی جدید الکتریکی با نام جریان متناوب بسازد. مزایای واضح و فراوانی در استفاده از جریان متناوب وجود داشت، از جمله توانایی تغییر ولتاژ و ارسال جریان به مسافتهای طولانی که صرفهجویی فراوانی در زمینهی انرژی و هزینه، برای مصرف کنند بههمراه داشت.
تسلا قصد داشت جریان بزرگی از انرژی مانند اسلحهی امواج فرابنفش را به قسمت بالایی اتمسفر کرهی زمین شلیک کند، تا با تحریک گازهای کم فشار موجود در آن ناحیه، کرهی زمین به طور کامل روشن شود.
تسلا معتقد بود با عملی شدن این ادعا، اتفاقاتی مانند تایتانیک به وقوع نخواهند پیوست، اما کسی این ادعای او را جدی نگرفت.
همه چیز از اتمها تشکیل شدهاند و هر شی یک فرکانس طبیعی دارد که با آن در حال ارتعاش است. اگر دستگاهی فرکانسی معادل فرکانس ارتعاش این ذرهها تولید کند، سیستم پاسخی با دامنهای بزرگتر خواهد داد که این پاسخ میتواند بسیار مخرب باشد. یک مثال برای مخرب بودن امواج مکانیکی، فروریختن پل تاکوما است. این پل وقتی بادی ضعیف، امواجی با فرکانس رزونانس پل تولید کرد، در کمال تعجب فروریخت.
وقتی از او سوال شد که برای فروریختن ساختمان Empire State، چه چیزهایی نیاز دارد، وی در پاسخ گفت که فقط نیاز به اختراع خود، ۵ پوند فشار هوا و زمان کافی برای پیدا کردن فرکانس مناسب، دارد.

داستان آن روستایی موفق در کسب و کار گردشگری را بارها و بارها شنیده و مطالبی درباره آن خوانده بودم
ولی امروز مجدد در یک سایت به مصاحبه ای در مورد داستان موفقیت ایشان برخوردم
بعد ا ز مطالعه احساس متفاوتی به من دست داد
حیفم آمد آن را به اشتراک نگذارم
این گونه مطالب هر چقدر هم تکرار شود باز هم کم است
چرا که هر بار تکرار آن با نگاهی متفاوت می تواند تاثیر زیادی در نگرش ما و تغییر آن داشته باشدهمانطور که ایشان معتقدند تغییر در نگرش موجب موفقیت وی بوده است.
بیایید این بار این مصاحبه را با نگاهی عمیق و کسب و کارانه مطالعه کنیمنه فقط به عنوان یک سرگذشت و داستان و یا سرگرمی

روزآفرین: از اقامتگاهی که ساختهاید و فعالیتهای خود بگوئید.
من دو منطقهی اقامتی برای گردشگران دارم؛ یکی مزرعهی خودم در روستای بزم که مربوط به زندگی روستایی و دامداری و کشت و پرورش محصولات ارگانیک است و خودم در آنجا از مهمانها پذیرایی میکنم. توریستها میتوانند در مدت اقامت خود در این اقامتگاه مراحل کاشت و آبیاری یا دروی همهی محصولات تا سرو شدن آنها را از نزدیک ببینند (بسته به زمان هر کدام از این فعالیتها در سال). در این مزرعه که منزل مسکونی بنده نیز در آن قرار دارد، علاوه بر اتاقهای خواب معمولی روستایی، موزهای از عکسها و صنایعدستی مردم روستا هم ساختهشده که گردشگران از آن بازدید میکنند.
منطقهی دیگر بین عشایر است. با هماهنگیهایی که انجام شده گردشگران برای بازدید از زندگی عشایر به اقامتگاهی که ساختهایم اعزام میشوند. در آنجا با زندگی روزمره عشایر، لباسهای محلی، غذاها و نحوه پخت نان توسط عشایر و طبیعت زیبایی که عشایر در تابستان در آنجا زندگی میکنند آشنا میشوند. بین ماههای اردیبهشت تا شهریور زمان اعزام به این اقامتگاه است.
هر دوی این اقامتگاهها فرصتی را برای فروش محصولات خوراکی، داروهای گیاهی و صنایع دستی اهالی روستا و عشایر فراهم کردهاست که این دو منطقه را به دانشگاه کارآفرینی تبدیل کردهاست!
روزآفرین: روند شکلگیری و ساخت این اقامتگاهها و در واقع کسب و کار شما چگونه بوده؟
ایده شکلگیری این مزرعه ذره ذره شکل گرفت. از صفر شروع کردیم. تا 16، 15 سال پیش در شهر دستفروشی میکردم. از ترس شهرداری و سدمعبر به روستا پناه آوردیم و سوپرمارکت کوچکی راهاندازی کردیم. آن موقع درآمدم روزی 1000 تومان بود! خواست خدا بود که یک شبی باران شدیدی بگیرد، دو مسافر آلمانی که اصلاً قرار نبود در ده ما اقامت کنند، در مسیر به کرمان در باران گیر میکنند. نیاز به کمک پیدا میکنند، به سراغ من میآیند. من به خانه دعوتشان میکنم، یک غذایی خورده میشود، یک غذای سادهی روستایی که خانمم برای خودمان پخته بود؛ دمپخت گوجه! اینها میروند تعریف میکنند و 5 نفر دیگر میآیند. آن 5 نفر موقع رفتن 200هزار تومان به من میدهند. 200هزار تومان معادل 200 روز درآمد من در آن سوپرمارکت بود! به ذهنم میرسد که میشود از این راه پول در آورد. خلاصه کار همینطور که گسترش پیدا کرد و با پولی که در میامد زمینهای اطراف را خریدم وکم کم آن خانهی کوچک 80 متری هی بزرگتر شد! به مرور و در طول این سالها ضمن گسترش دادن اتاقها مزرعه و باغهای میوه و محوطهی روباز چایخانه و موزه و … به آن اضافه شد. در حال حاضر آن کسب و کار 80 متری به مساحتی حدود 27 هکتار افزایش پیدا کرده.
روزآفرین: از تجارب خود بگوئید. از سختیها و ناملایماتی که تحمل کردید و درسهایی که در طول این سالها یاد گرفتید.
ببینید من یک ایرانی هستم که رنج و درد را تبدیل به گنج کرده ام. در این 14 سال یادگرفتیم چگونه از محیط اطراف درست استفاده کنیم. حتی از برگ درختان مزرعهام عرقیجات گیاهی میگیریم و با فروش به توریستهای خارجی به دلار تبدیلش میکنیم.
وقتی اولینبار موقعی که آن پنج نفر توریست از من خواستند که آنها را در دِه بگردانم و اطراف را نشانشان بدهم، فکر میکردم مردمان جوان و خوشظاهر و خانههای نوساز جاذبهی توریستیاند و از اینکه خانهی عادی روستایی را نشانشان بدهم خجالت میکشیدم و فکر میکردم آبروی کشورم میرود. اما مشاهده کردم توریستهای خارجی علاقهی زیادی به دیدن خانههای روستایی با تنورهای گِلی و افراد مسن با دستهای چروکیده و گاو و گوسفندهایشان دارند. اینجا بود که فهمیدم زندگی روستایی یکی از بهترین جاذبههاست. چون قبلاً در حافظیه فال میفروختم، میدانستم توریستها آنجا میروند. به فکر افتادم بروم حافظیه و به توریستها بگویم بیائید خانهی من کتهی گوجه بخورید! بیائید خانهی من گاو و گوسفند ببینید! بلد نبودم، بیسواد بودم. بعد فهمیدم این سماجتم اشتباه بود. فهمیدم نمیشود یکهو به یک خارجی بگویی بیا خانهی من!
در شیراز به من گفتند الان در اصفهان یک همایش در جریان است و گردشگران خارجی الان در اصفهان زیادند. همان موقع به اصفهان رفتم. آنجا هم همه به من بیمحلی کردند. تا اینکه یک پیرمردی که رانندهی مینیبوس بود دلش به حالم سوخت. به من گفت برای جذب توریست نمیشود همینطوری پیش آنها بروی و بگویی بیائید خانهی من! باید برنامه داشته باشی (بعد فهمیدم به این برنامه میگویند Itinary). آن پیرمرد به من گفت باید بروی سراغ دفاتر آژانسهای مسافرتی، باید آنها را راضی کنی تا بیایند و منطقهت را ببینند و آنرا در برنامههایشان بگذارند.
سراغ آژانس مسافرتی که آن پیرمرد معرفی کرده بود رفتم و با مدیر آژانس و همکار ایشان صحبت کردم. اول به من خندیدند. بعد گفتند اگر توریست میخواهی باید با هزینهی خود ما را به روستایت ببری تا از منطقه دیدن کنیم. اگر از محل خوشمان آمد آنوقت بازدید از آن را در برنامههای خود میگذاریم.
من آن 200هزار تومانی که معادل 200 روز کار کردنم بود را خرج کردم. 100هزار تومان آنرا برای این آژانس مسافرتی هزینه کردم، 50هزار تومان برای یک آژانس در شیراز و 50 هزار تومن دیگر را هم خرج آژانسی در تهران کردم. در واقع تمام داراییام را خرج کردم تا مسافر بیاید، و کم کم مسافران آمدند. نزدیک به شش ماه بهصورت رایگان کار کردم، بعد هم از هر توریست، درصد بسیار کمی به من دادند.
دو سال طول کشید تا فهمیدم دستشویی فرنگی چیست! فهمیدم داشتن حمام مناسب چقدر واجب است.
بله زمانی درآمد ناچیزی داشتم الان تا شبی 10 میلیون و حتی 30 میلیون هم درآمد دارم ولی یک شبه به آن نرسیدم. خیلیها به من خندیدند و بیمحلی کردند. حتی بهدلیل اینکه سواد نداشتم در ابتدا به من پروانهی گردشگری نمیدادند.
روزآفرین: چه شد که این سختیها را تحمل کردید؟ چه شد به اینجا رسیدید؟
دوست دارم مسئولین و مردم بدانند، عباس برزگر یک جوانی بود که نگاهش را عوض کرد و زندگیش عوض شد. من میرفتم برای مهمانان خارجی بهترین میوهها، بهترین خیار و سیب را میخریدم، اما وقتی میرفتیم خانههای روستاییان تا قالیبافی را نشانشان بدهیم، وقتی در آنجا یک خیار محلی کج و کوله میدیدند با کیف میخوردند و بهبه و چهچه میکردند. من آن موفع نمیفهمیدم. فقط میدیدم توریستها به این خیارهای محلی که ما در دِه به آنها “خیار خودمونی” میگوئیم بسیار علاقمندند؛ همینطور “نان خودمانی”، “پنیر خودمانی” و “ماست خودمانی” ما را هم دوست دارند. بعد به مرور فهمیدم در دنیا به این محصولات خودمانی “ارگانیک” میگویند و گردشگران خارجی آنها را خیلی دوست دارند. امروز تمام صبحانه و غذایی که برای توریستها آماده میکنیم از محصولات خودمانی یا ارگانیک مزرعه خودمان است.
یک روز دنداندرد داشتم و یک توریست فرانسوی قرص مُسکنی به من داد. بعد از خوردن قرص، پوستهی آنرا روی زمین انداختم. مهمانهای خارجی جور بدی نگاه کردند. فهمیدم پاکیزگی و تمیز نگهداشتن زمینی که خدا به من داده خیلی مهم است. فهمیدم این کشور، این زمین، این نعمتها امانتی هستند در دستان من. من همهی اینها را ذره ذره تجربه کردم و یاد گرفتم.
روزآفرین: از چه روشهایی برای تبلیغ و بازاریابی کار خود استفاده کردید؟
یاد گرفتم منی که سایت ندارم، ایمیل ندارم، برای موفقیت و جذب توریستهای بیشتر فقط یک راه دارم؛ جلب رضایت مشتری! یک مسافر راضی برود تا ده مسافر دیگر بیایند، ده مسافر راضی بروند تا 100 توریست دیگر بیایند.
روزآفرین: چطور از لحاظ آموزشی و معلومات گردشگری خود را ارتقا دادید؟
در دورهی آقای خاتمی میخواستند از من تقدیر کنند. با اینکه سوادی نداشتم ولی به آنها گفتم به جای اینکه به من سکه بدهید، من را به آلمان بفرستید تا آنجا را از نزدیک ببینم و با دیدن کارهایی که آنجا انجام گرفته با صنعت گردشگری آشنا بشوم و در بازگشت در ایران اجرا بکنم. من برای خوشگذرانی به آلمان نرفتم. رفتم آنجا و متوجه شدم یک توریست چه میخواهد. فهمیدم در اروپا احترام گذاشتن به حقوق دیگران، نظم و انضباط و داشتن برنامه برای مسافر مهم است. دیدم آنها از چیزهایی که داشتند به بهترین نحو استفاده کردند. حمامها و دستشوییها تمیز بود. وقتی برگشتم در همان دو اتاق خودم برای مهمانان خارجی حمام و دستشویی تر و تمیزی ساختم. از همان موقع که دو تا اتاق داشتم تا الان که تنها در مزرعهام 32 اتاق دارم. در آلمان آموختم که گردشگری خیلی راحت است. روستاییانی را مشاهده کردم که حیوانات خانگی داشتند و دامداری میکردند و در مزرعه کار میکردند و در کنار آن چهار تا اتاق درست کرده بودند تا مردم بیایند و زندگی آنها را ببینند. من تا آن موقع میخواستم ادا بیاورم. بعد فهمیدم که توریست میآید تا من عباس برزگر روستایی را ببیند. یاد گرفتم خودم باشم!
الان بعضیها به من زنگ میزنند و میپرسند: “چطوری مثل تو موفق شویم؟”! به آنها میگویم باید دهاتی شوید! باید عاشق تولید و کشاورزی باشید. باید نگاهتان را عوض کنید. من یاد گرفتم با قشنگی و امید به دنیا نگاه کنم و موفق شدم.
روزآفرین: ایدهی گسترش کار به مناطق عشایرنشین چگونه شکل گرفت؟
حدود 12 سال پیش، یک شب در روستایمان عروسی بود. من 5 خانم توریست خارجی را به آن عروسی بردم. پسر بچهای شیطنت کرده بود و لباس زنان عشایر را به تن کرده بود و میرقصید. دیدم توریستها شروع به عکس گرفتن کردند! فهمیدم که خوششان آمده. با خود گفتم چرا توریستها را پیش عشایر واقعی که در کوههای اطراف ساکن بودند نبرم؟ از فردا توریستها را به دیدن عشایر خمسه داراب که در نزدیکی بوانات اتراق کرده بودند بردم. اینجوری شد که الان نماینده 2 میلیون عشایر در ایران هستم.
روزآفرین: شما خودتان هم الان کشاورزی و دامداری میکنید یا فقط مدیریت اقامتگاه را بر عهده دارید؟
من هنوز هم کشاورزی میکنم هم دامداری. من بهترین کشاورز ایران شدم. از 500متری میتوانم مشکل درختانم را تشخیص بدهم چون عاشق کارم هستم. درست است که الان ماشین چند صد میلیونی که سازمان گردشگری برای من خریده را سوار میشوم ولی این باعث نشده که خودم را گم بکنم. من افتخارم زمانی است که همراه گلّهام به کوه میروم.
روزآفرین: در کارآفرینی ایجاد و حفظ ارتباط و تعامل با سایرین خیلی مهم است. شما هیچ وقت این اهمیت را حس کردید؟ چگونه از این ارتباطات استفاده میکنید؟
من از تجربهی دوران دستفروشیم استفاده کردم. آن موقع وقتی میخواستم بساط خودم را پهن کنم، محیط اطرافم را آرام میکردم، که مثلاً مبادا کسی به سدمعبر شهرداری تماس بگیرد و بیایند از آنجا بلندم کنند. الان هم از همان ترفند استفاده میکنم، اتوبوس مهمانان خارجیم را امروز درب یک مغازه نگه میدارم، فردا در مقابل یک مغازهی دیگر. وسایل مورد نیازم را از چندین جا تهیه میکنم. توریستها را یک روز به این روستا میبرم و یک روز به روستای کناری. سعی کردم منابع درآمدی را تقسیم کنم. به قول معروف یک سفرهای هست و دوست دارم همه از کنار آن نان بخورند. چون منطقهی بومی درگیر این کار شده من توانستم رشد کنم. امروز بیش از هزاران نفر از بچههای عشایر صنایع دستی درست میکنند و من محصولاتشان را به فروش میرسانم. من خودم را رئیس و صاحبکار آنها نمیدانم، تنها راه درآمدزایی را برای آنها باز کردهام. این معنای واقعی کارآفرینی است. در کشور ما به اشتباه اینطور جا افتاده است که کارآفرینی یعنی اینکه به چند نفر حقوق بدهی. نه اینگونه نیست!
روزآفرین: چه نواقصی در صنعت گردشگری ایران میبینید؟
ببینید اینجا اتوبوس گردشگران خارجی که از شیراز به مقصد تختجمشید حرکت میکند، برای آنکه در ترافیک شهر مرودشت گیر نکند از جادهی کمربندی مستقیم به تختجمشید رفته و مجدداً به شیراز باز میگردد. در کشور ما به این کار صنعت گردشگری میگویند. اما من در اروپا یاد گرفتم به اینکار صنعت گردشگری نمیگویند؛ به اینکار میگویند جا به جایی مفتی توریست! صنعت گردشگری آن است که این اتوبوس از شهر مرودشت رد بشود و در ترافیک آن گیر کند تا مسافر آن برود آب بخرد؛ برود ماست بخرد، بیسکوئیت و حتی لباس محلی و لباس عشایر بخرد. به آن پولی که مسافر در آن شهر خرج میکند میگویند صنعت گردشگری! نه آن پولی که مسافر به هتل میدهد و بعد سری به جاذبه گردشگری شهر میزند و بعد هم به کشور خودش برگردد. ما باید مراحلی را فراهم کنیم که طی آن مسافر با مردم محلی و بازارچههای سنتی آشنا بشود و پول خرج کند.
روزآفرین: برای گسترش کار خود از چه منابع مالی استفاده کردید؟
من برای گسترش فعالیتها، از پولی که خود کار ذره ذره تولید کرد استفاده کردم. من هیچوقت ننشستم پولهایم را بشمارم.
با اینکه تا الان برای گسترش و توسعهی کار چندین میلیارد سرمایهگذاری کردم، شش ماه از دخل خودم عقب هستم. همیشه در منزل ما استرس پول وجود دارد. ما همیشه در حال کار و توسعه هستیم؛ این چک که پاس شد کار بعدی را آغاز میکنم.
بسیاری از مردم خیال میکنند برای انجام کار باید صبر کنند تا پولش از راه برسد و “اگه شد شد، نشد نشد” میکنند! من به محض اینکه پولی به دستم رسید میروم چند رأس گاو میخرم. چک خرید گاوها که پاس شد سریع به سراغ یک چیز دیگر میروم. من اینجوری صاحب زندگی شدم.
روزآفرین: اگر به گذشته برگردید، چه کارهایی را دیگر انجام نمیدهید؟
اگر به سالهای قبل برگردم دیگر به امید بانک و دولت نمینشینم! وقتهایی که برای گرفتن وام از دولت و مسئولین گذاشتم را دیگر هدر نمیدهم. این وقتها را برای تولید و دامداری صرف میکنم.
روزآفرین: چه برنامهای برای آینده دارید؟
الان ظرفیت اقامتی کسب و کار من 200 نفر است. 100 نفر در مزرعه و 100 نفر در منطقه عشایر. ولی این 200 نفر باید به 2000 نفر افزایش پیدا کند. این هدف فعلی من است و برای رسیدن به آن از پولی که خود این اقامتگاهها تولید میکنند استفاده میکنم. من خیال میکردم گردشگری آخری دارد! متوجه شدم که برای این صنعت هیچ آخری قابل تصور نیست. هر چه در آن غرق شوید میبینید که بزرگتر از چیزی بوده که فکر میکردید. هر روز در آن نوآوری وجود دارد.
روزآفرین: و حرف آخر؟
حرف آخر اینکه دوست دارم به همه بهخصوص کسانی که فکر میکنند یکهو به اینجا رسیدم بگویم: “نابرده رنج گنج میسر نمیشود.”